تبلیغات
یكــــ جرعهـــ بوسهـــــ - درد و دل...























یكــــ جرعهـــ بوسهـــــ

نظر ندی نامردی..زودباش نظر بده

<a href=
f3ddhewpd082o8stnfnj.jpg

این  وب رو ساختم تا از دلم بنویسم...از حرفایی كه نمی تونم به هیچ كس بگم...حتی عشقم...كه چرا اكثر وقتا میگم...چون همش در مورد احساسم به اونه..الانم ساعت یك نصفه شبه...

فردا هم قراره برم دندون پزشكی...اه..

حالا از دلم....بگم..

اول از همه كه امروز محسن رو ندیدم..دلم براش پر میزنه...

به قول خودش یه روز نبینمت دیوونه میشم..الان دیوونست...فردا  میآد..و تا از خواب بلند شه اس میده..

اولا اگه یه روز همدیگرو نمیدیدیم یا نمی بوسیدیم...2 تامون دیوونه می شدیم..الانم این طوریه...ولی حتما ..وقت نكرده كه امروز نیومده...

حالا من میخام از حس امروزم بنویسم...كه نمی تونم واقعا به هیچ كی بگم..

محسن من.مرد من.دلم برات تنگیده....دلم واسه لبات...واسه اغوشت..كه اگه دنیا رو هم بدن باهاش عوض نمی كنم...تنگ شده....كجایی؟؟كه خانمت...بانوت...داره از شدت دلتنگی گریه می كنه...همیشه تا یه ذره اشك تو چشام جمع می شد....دیوونه می شدی..قاطی می كردی...می گفتی گریه نكن می زنم تو گوشت ها...منم می گفتم بزن....بعد چشامو می بستمو گونه هامو بوس می كردی می گفتی نزار اشكاتو ببینم...وقتی اشكاتو می بینم دوس دارم سرمو بزنم تو دیوار....

منم بغلت می كردمو دوباره گریه می كردم اما یواش تا نفهمی....اما باز می فهمیدی می گفتی داری گریه می كنی...میگفتم نه...خودت می فهمیدی كه نمیخام ناراحتت كنم...بیا اشكامو پاك كن...دوباره بوسم كن...دوباره ازم لب  بگیر تا آرامش پیدا كنم.................................................................................................................................

یه خاطره بگم....هنوز بهم محرم نشده بودیم  با مادر شوهرم 3 تایی رفتیم  آزمایشگاه...بعد برگشتنی  اومدن خونمون نمی دونم چیكار داشت بعد خونمون هم هیچ كس نبود...محسن رفت دستشویی مامانش هم رفت تا كفش هاشو بپوشه..  منم رفتم  راش بندازم بعدمحسن صدام كرد..هنوز باهم راحت نبودیم..گفتم بله اقا محسن...

گفت  فاطمه خانوم..گفتم بله...گفت میشه یه لیوان آب بدید...گفتم حتما....بعد رفتم تا لیوان بردارم...بعد اومد دور كمرمو گرفت و گفت خیلی دوستت دارم....بعد برگشتم تا نگاش كنم.....زل زد تو چشامو  لبامو بوس كرد....طعم  اون بوسه رو به دنیا نمیدم...فك كنم تشنه ی لبام بود نه آب.....

بعد اینكه محرم شدیم...من تشنه ی لباش هستم...بد جوری بهش وابسته ام...شبایی كه پیشم نیست سخت خوابم می بره....اونم همین طوره ...میگه همش قلت می خورم تا خوابم ببره...بگردم.....اون شبایی كه پیشش هستم...باید حتما تنم به تنش بخوره..گرمایه بدنشو حس كنم تا بخوابم....یا هم كه...مگه فوضولی...فقط مرد من میدونه...با چی  خوابم میبره...دیگه تو دلم هیچی نیست خالی شدم...الان ساعت 20 دیقه به 2....شب خوش


نوشته شده در یکشنبه 1 مرداد 1391 ساعت ساعت 15 و 09 دقیقه و 47 ثانیه توسط miss-pink نظرات | |


آخرین مطالب
» بعد مدت ها
» salam.sharmande moddatie netaam hangide.alan ba goshi omadam net.boooooos

Design By : RoozGozar.com